سيد محمد كمره اى

386

روزنامه خاطرات سيد محمد كمره اى ( فارسى )

و نيمه بدن نمود . من فكر كردم امكان ندارد كه همچه حركتى از انتيكه‌چى سربزند . مع‌ذالك به عنوان سخريه گفتم مگر ناخوش هستيد ؟ گفت مجروح شده‌ام . تعجب كردم كه چه شده ؟ گفت پريشب ساعت هفت از شب توى اطاق خوابيده بودم . ديدم شبح يك نفر مرد قوىهيكل . بلند شده باهم گلاويز شديم . مبارزه‌كنان تا توى هشتى و طويله رسيده فرياد كردم تا شعبانعلى و زن‌ها و بچه‌ها ريخته ، در تاريكى زن‌ها به خيال آنكه من هم دزدم چه آن‌ها مرا كتك زده و چه دزده سر كارد به شكم من و دو سه زخم به آقا شعبانعلى زده ، خون هم در ميان هشتى ريخته بود . بالاخره دزد را گرفته كت‌هاى او را بسته ، ماها هم از شدت زيادتى خون و صدمات مدهوش افتاديم تا شبانه آژان‌هاى خارج و نظميه ملتفت ، جراح آورده ، دزد را هم به نظميه بردند . اين آقايان هم مفتش نظميه و آژان كه مىآيند تحقيقات نمايند و رد پا بردارند . خنده‌ام گرفت ، وقتى كه دزد در دست است ديگر جاى پا برداشتن و از كدام به اطاق رفتن معنى ندارد . بالاخره بعد از استماع اين مطالب رفع بهت و حيرت و اوقات‌تلخى از من و آقايان مرآت الممالك و عين الممالك شده ديگر مقتضى نديديم با اين اوضاع پريشان آن‌ها بمانيم . بلند شده هرچه اصرار به ماندن را نمود قبول نكرديم . تقاضاى جمعه آتيه را نمود قبول نموديم . بعد مرآت و آقاى عين الممالك هركدام به محله‌هاى خودشان ، بنده هم به خانه آمده ، زن‌ها و بچه‌ها ناهار آبگوشت خوبى داشتند ، خورده بودند . من هم نان و پنير و سبزى و انگور كاملى خورده به قدرى مزه نمود كه دو مقابل خوردم . بعد خوابيده بعد از خواب چايى و حنا برداشته به حمام رفتم . مضمون گفتن دلاك‌ها درب حمام نمره باستيان پرسيدم استاد محمد ، حمام است ؟ گفتند سه چهار روز است پيدا نيست . گمان كردم چنان كه سابقا گفته بود به حمام سيف السلطان [ رفته ، آنجا ] رفتم ، ديدم آن هم بسته است . فكركنان به حمام ارك آقا ميرزا ابو طالب رفته خيلى حمام نظيف و خوبى بود . من به نمره نرفته ، عموم را چنان كه طرفدارم ، در صفه عمومى لخت شده ، نه از جهت صرفه‌جويى يا بىپولى . بلكه از جهت ميل به طبيعت حقيقتا و در نمره خصوصى اگر لخت مىشدم مثل اينكه